سفرنامه نوروز/ روز هشتم
نهم فروردین
بعد از ظهر آبادان رو به سمت بوشهر ترک کردیم، تصمیم نداشتیم که به گناوه بریم اما زمانی که به نزدیکی گناوه رسیدیم نظرمون عوض شد و قرار شد که ساعتی رو اونجا بگذرونیم و شب بوشهر بمونیم. اول رفتیم کنار دریا تا دستی به آب بزنیم اما دریا همه رو وسوسه کرد و همه واسه آب تنی رفتن جلو.

من و عسلم هم رو ماسه های ساحل موندیم تا عزیز دلم با ماسه ها بازی کنه، همینکه نشوندمش شروع کرد پاهای ماهشو تند و تند کشید روی ماسه ها و بعد هم مدت زیادی با ذوق بازی کرد.



گلم کم کم هوس کرد که آب بازی کنه و آوردیمش جاییکه موجا آبو جلو میارن و ماه پاش خیس شد و بازم با ذوق پاهای نازشو تند و تند عقب و جلو میکرد.


بعد هم بهروز پسرمو با خودش برد جلو کاملا خیسش کرد و پارسایی هم خیلی خوشحال بود اما بعد از ربع ساعت، دیگه داشت سردش میشد که آوردیمش بیرون و حسابی پوشوندیمش.

اما حالا علیرغم اینکه خیلی بهش خوش گذشت، وقتی گل پسر فیلم این خاطراتو می بینه بغض میکنه و میخواد که فیلمو قطع کنیم !!!!!!!!!!
بعد از این به دریا زدن، که قرار بود بریم بوشهر همه اینقدر لذت برده بودند که تصمیم گرفتن شب رو هم همونجا بمونن.
اون شب یه شب خاطره انگیز بود ،چرا که سالگرد یک شب رویایی و پر از هیجان برای خانواده ما بود مخصوصا من و بهروز عزیزم.سال قبل توی چنین شبی مهمون دایی غلامرضا بودیم که وقتی به خونه برگشتیم متوجه شدم که پارسای عزیزم میخواد انتظار ما رو به پایان برسونه و شادی دنیا رو به ما تقدیم کنه، تو اون لحظه من و بهروز از شوق هر دو گریه کردیم و باورمون نمیشد که لحظه شماری دیگه تموم شده و این شد که ساعت 1:1 بامداد 91/1/10 عزیز مهربونم با اون صدای شیرینش قدم بروی چشمای ما گذاشت.
اون شب همه یادآور این خاطره شدن و آیدا و رضا فوت کردن رو به پارسایی یاد دادن تا شمعهای تولدشو بتونه فوت کنه که گل پسر هم فورا یاد گرفت و شروع به فوت کردن کرد.

از قبل از نوروز بساط جشن تولد عسلمو تهیه کردیم و قرار بود که حتما تا قبل از دهم برگردیم تا این جشن رو برپا کنیم اما چون نشد و تو سفر موندیم تصمیم گرفتیم که همونجا یه جشن بگیریم و بچه ها رو به رستوران خلیج فارس بوشهر دعوت کنیم.


سفرنامه نوروز/ روز هشتم
